خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 138
بازدید هفته : 362
بازدید ماه : 355
بازدید کل : 327611
تعداد مطالب : 203
تعداد نظرات : 122
تعداد آنلاین : 1
سحرگاهاني كه ازكوچه وپس كوچه هاي شهر عبورمي كنم ودرگرگ وميش وتاريكي صبوح وبادهايي كه ناله كنان زوزه مي كشند ودرپي تو گريه مي كنندودرختان وگلهايي كه درمسيراست همه ازبس كه خيره به راه مانده اند خشكشان زده است وهمچنان منتظروچشم به راهت هستند....
باد با موهايم بازي مي كند، سرماي صبوح نيز حكايت ازكمبودهوا ازمهروجود توست پس ازاينكه اين هوا ديگر مثل سابق هواي پاكي نشايدكه بايد...
دستهايم گرما مي خواهد و باد با تمام سرماي زمستاني اش خود را در آغوشم جاي مي دهد. كوچه وپس كوچه ها خلوت تر از هميشه است. هيچ كس از آن عبورنمي كند.
چقدراحساس تنهايي ودلتنگي مي كنم وقتي كه درآن همه فضاي سكوت وتنهايي گم مي شوم ووفقط يادتو ازذهنم برون نمي رودبا ذكر الهي عظم البلاء....وبرح الخفاء...ناخودآگاه چشمهايم هم طلب نم اشكي مي خواهند...
بوي باران همه جا را پرمي كندودلم هم نوا با آسمان مي بارد. چرا كه تو باز هم مثل هميشه حتي درسحرگاه وپس از سلام آفتاب نيامدي...
نه حتم دارم که آمدی ومن چشمانم حجاب داشت وازپیش رویمان گذرکردی...اي دل غافل!!
مثل گلهاي سپيد عمرمن هم درحال پژمرده شدن است و مثل هر بار، اما باز، از تو خبري، به قدر يك اشاره هم، نرسيد. ...
محبوب دلم! باز از همه گذشتم تا دلنوشته اي برايت بزنم كه خیلی دلم برایت تنگ شده است، هر لحظه که تو را می شناسم انگار بیشتر دلم برایت تنگ می شود. اين جمعه هم آمد وروفت وبا هياهو هاي هميشگي اش وانگار بيش ازبيش دلم ريخت وزيرپاهايم خالي شدبدجوري دلم هوايت روكرد به هرسو نگاه كردم شايد نشانه اي ازتو پيداكنم ولي جز آه واشك حسرتي چيزي برايم نمانده بود...با اينكه هرهفته سراغت مي گيرم ودربه دركويت مي شوم تا شايد نشاني و...ولي زود به زود دلم تنگ می شود. هر صبح زمزمه فرج مي كنم تا آرام گيرم ...نمي دانم حتم دارم میبینمت ولی نمیشناسمت.می دونم جواب سلام مرا می دهی ...
بعدازعمري جدي جدي به اين حرف رسيده ام كه اين زندگي ودنيايي كه ما بدون تودرآن زندگي مي كنيم مردگي است نه زندگي.... به خدا بی تو زندگی از زهر هم تلخ تراست...
مولا...
اشكهاي بيكسي مرا كه باهزارشوق وآرزوكه چندين سال است به درگهت مي آورم بي نصيب نگذاشتي وازاين پس هم مگذار...
تا از پا نیفتاده ایم، تا هنوز خرده رمقی داریم، بیا!...
بیا و نگذار چشمانمان به راه سفید شود، بیا!...ديروزكودكي بودم وازعشقت لبريز....اين روزها عمرمان روبه سرازيري پيريست ومجنون ترازهرمجنوني ويعقوب ترازهريعقوبي به دنبال يوسف گمگشته است...
ترنم عاشقانه ترين كلاممان، موسيقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مىزند و آهوى عاشقى را چابك تر از هميشه به هر سو مىبرد.
اى هميشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جادههاى سرد انتظار، ره مىپيماييم. شايد آينه اشكمان نيم نگاهى از رخ مهتابىات را حسرت به دل نماند.اى سرخترين سپيده! مهر خونين چشمانمان در انتظار صبح صادق ديدار توست، كه هر بامداد سر بر مىكند، تا شايد در اين بىنهايت اندوه، نشانى از تو بجويد، كه بى تو راه گم كردگانيم در اين حيرت...
الهي عظم البلاء....
الهم عجل لولیک الفرج بحق فاطمه الزهرا(س)
التماس دعاي فرج